میشه گفت این آخرین نوشته من در سال هشتاد و شش خواهد بود البته باز هم معلوم نیست
چه اتفاقی رخ دهد . شاید هم آخرین نوشته نباشد اما خب من به نیت آخرین نوشته می نویسم .
اینکه چرا حوادث زندگی ام تکراری اند را باید در درون خودم جست و جو کنم .
اما خب گاهی اوقات بعضی از خاطرات رو تحت هیچ عنوانی نمی شه فراموش کرد .
اما باز هم می دانم که زندگی باخاطرات گاهی عذابی بیش نیست .
خلاصه اینکه حوصله ام از ساکن بودن داره سر میره . یه دوستی داشتم که همیشه
آخر حرفاش می گفت .جاری باشید ...
گفتم دوست . بعد از سه سال یکی از دوستانم را بالاخره دیدم . نمی دونم ولی دوست داشتم زودتر می دیدمش.
البته شاید قسمت این بود که بعد از کلی اتفاقات خوش و نا خوش ببینمش ...چه می دانم !
برام یه نامه نوشت. برام حرف نزد مثل قبل . وقتی من را دید سکوت بود و تنها برگه ای را به من داد و باز رفت ...
برگی از نوشته ای که بوی انتظار می داد. بوی محبت عمیقی که نمی دونم کجا پنهانش کرده بود .
کسی که وقتی داشتم ازش دوباره خداحافظی می کردم انگار همه غم عالم روی دلم سنگینی می کرد.
دوست داشتم ساعت ها نگاهش کنم و عقیده این سه سال کوری را خالی کنم اما افسوس که ...چه می دانم !
دانشگاه و همه مسائل مربوط به آن هم نابود شد البته امسال ...خدا یاری کند واسه سال بعد ...
شروع سال هشتاد و شش برای من نیکو نبود البته یادم باشه که نیک و بد این روزگار
رو من و اعمال من
می سازه اما خب خوب نبود ...خدا آخر و عاقبتمون رو ختم به خیر کند .
خیلی سخته که یه دوست هفت ساله ات رو از دست بدی اونم با چه وضعی....
همه ذهنیتش در مورد تو بد بشه و تو در بهت و ناباوری که یعنی دوستت توی این
هفت سال نشناخته تورو
که با چهارتا حرف این طوری کند؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سخته که باز دوستی از جنس یک معلم رو از دست بدی ...فقط چون ...هیچی بماند .
خلاصه کلام با امسال تا تونستم از دست دادیم . جز دشمن رو . ای کاش یه دشمن از دست می دادم .
ای بابا حالا انگار ما چه شخصیت خاصی داریم که دشمن هم داشته باشیم . منظور همین نتونم ببینی هاست ....
خیلی ناراحتم که نتونستم همه اون تحقیق هایی که در رابطه با علت شیعه بودن بود
رو تایپ کنم در وبلاگ
اینم یکی از اون بد بیاری هاست دیگه ...
در هر حال... یه خانم ناظمی هست که در وبلاگش و در پایان هر مطلبش جمله
جالبی می نویسد
می گوید یارب نظر تو برنگردد...
منم می گم ...یارب نظر تو برنگردد
که اگه نظرت برگردد من و امثال من بدبخت میشن ...............................................
در پایان دوست خوبم امیر من همیشه داستان های زیبای شما را خواهم خواند و
مثل همیشه لذت خواهم برد .
امیدوارم روزی برسد که کتابی را بخوانم که نویسنده اش
شما باشید ...
بعد از مدت ها .شاید حدود یک سال برگشت . اما کاش برنمی گشت
و یا کاش حالا که برگشت .به سراغم نمی آمد . و تصور می کرد که
مردم و وجود ندارم . شاید اگر این طور می شد مجبور نمی شدم
به اون شکل ازش استقبال کنم . با اینکه دلم برای جان .جان
گفتنش تنگ شده بود . با اینکه دلم تنگ شده بود تا صدایم کنه . با
اینکه دلم هوای حضورش را کرده بود اما دلم نمی خواست من را در
این حال و روز ببیند . دلم نمی خواست که بهش بگم بد قولی کردم .
نمی خواستم حرف بزنم . اما اشک هایم در انتخاب لغات هم دخیل
می شدند و دستم رو شد . اشک اشک و اشک و باز اشک .
نمی دانم چرا اما او تنها کسی بود که ازش یک خاطره بد هم نداشتم.
تنها کسی که با وجودم آشنا تر از آشنا بود . و نمی توانستم
فراموشش کنم . جملاتش را . حرف هایش را .نه نمی توانستم فراموش کنم . چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟
" بیا در پرتو لطافت داستان های عاشقانه به وجد آییم و آن زیبایی را
که درجوهره قلب های عاشق یافت می شود را تقدیس کنیم "
حالا که جمله آخرش را نوشتم دلم می خواد همه را بگویم :
تعریف عشق هر چه باشد ما از گفتن و شنیدنش لذت می بریم .
تعلق خاطر نیرو بخش است و هر چه این تعلق به آرمانی متعالی تر باشد قوای انسان نیز پرتوان تر خواهد شد .
حادثه های شگفت در دامان دلدادگی های عمیق و پنهان متولد
می شوند آنچه ما از عشق ورزی های دیگران می دانیم قسمتی است
اندک از دوست داشتن های بزرگ که گاه انگشت طبیعت پرده محرمانه
عاشقان را کنار می زند تا اینکه تاریخ بشر از نداشتن جلوه های زیبا
شرمنده نباشد . حیات با دستان رنج متولد شده و تا ابد در آغوش
درد نفس خواهد کشید . باید تلخی زندگی را با طعم عشق ورزی
شیرین کنیم .کلبه تاریک دل را با پرتو دلداگی روشن گردانیم .
...جان .این تنها چیزی است که می توانم در مورد سفر به سوی
عشقم بگویم . عشق در هوا سیر می کند . روح در جست و جوی
روحی دیگر اورا در سرمنزل مقصود ملاقات کرده . هر کدام خویشتن را
جاودانه وقف یکدیگر می کنند . از هوس های شور انگیز خام گرفته تا
تعلق های قسم خورده پایدار همه در عشق غوطه ورند .
بیا در پرتو لطافت داستانهای عاشقانه به وجد آییم وآن زیبایی را
که در جوهره قلب های عاشق یافت می شود . را تقدیس کنیم .
انگار سنگی از غم بر روی سینه ام گذاشته اند . نمی توانم برگردم
برگردم به آن همه احساس . آن همه زیبایی ....
مدام این کلمات را به بازی می گیرم شاید راه فراری بیابم . اما
افسوس که همه راه ها برایم بی معنا شده اند .
برگشتی . به تو خوش آمد می گم . هیچ ندارم تا بتوانم هدیه ای
تقدیمت کنم . جز تردید . جز غم . جز حسرت . جز ناامیدی
و من برای تو هدیه ای زیبا می خواهم این ها زیبا نیستند که من به تو بدهم . مرا ببخش که هیچ ندارم . هیچ ندارم . هیچ ....
چه می گویم ؟؟؟نمی دانم .
هنوز آن جوهر قلم جاوید است که نوشته است :دلم برایت تنگ است.
نوشته است . صندلی خالی .
نوشته است .تصادف
نوشته است ...نوشته است....نوشته است
حالا به هر حال
چقدر این دنیا کوچک است . و هر چه از عمر این دنیا می گذرد و کهن سال تر می شود . آسمان هم پایین تر می آید و
احساس خفگی بیشتر . سرگردانی بیشتر . راه ها از دو راهی به دوهزار راهی تبدیل می شوند . راه هایی که بی انتها اند
در ابتدا و در میانه کوتاه تر و کوتاه تر می شوند . راه هایی که گاه نه راه بلکه بی راهه می شوند . چه می گویم ؟
نمی دانم . نه انگار می دانم چه می گویم .آخر من هم در این راه ها گم شده ام . من هم نمی دانم چه کنم .
بی راهه است ؟ یا اینکه حقیقتا بی راهه ای وجود ندارد . نه .شاید هم بی راهه هست و من نه در آن نیستم . مگر نه است
که بی راهه هم خود راهی است برای عبور . مگر نه اینکه جاده اش هموار تر استنمی دانم چرا . هر چه از عمر این دنیا می گذرد و کهن سال تر می شود.
راه هایش برتری که ندارند هیچ . صعب و سخت تر از
بی راهه ها می شود . ای خدا من چه دارم می گویم . ؟؟؟ مگر نه این است که روزی ده بار می گوییم اهدنا الصراط المستقیم ؟
بار ها از تو می خواهیم که راه را از بی راهه نشانمان دهی . هدایتمان کنی . پس این همه سرگردانی برای چه؟ولی نه این دنیا هر چه کهن سال تر می شود زیرکی اش بیشتر . حیله اش بیشتر . و جرمش سنگین تر می شود . این دنیا فریب کار است . این دنیا بی راهه ها را
زیبا می کند . گاهی هم تابلو هایی از تو را در هر پیچ و خمش نصب می کند . ما فکر می کنیم این راه توست از تو می خواهیم که به ما فهم اعطا کنی .تا راه را از بی راهه بشناسیم
خدایا : پس به حرمت این شب زیبا که اولین شب جمعه ماه مبارک رجب است به ما فهم اعطا کن
مفاتیح رو باز کردم تا ببینم اعمال شب اول ماه رجب و هم چنین روز اولش چیست .
دیدم که نوشته اول زیارت ابا عبدالحسین (ع) …
ناگاه به فکررفتم و در دنیای گذشته هایم غرق شدم . به خودم گفتم چه زود از دست رفت!
هیچ کس باور نمی کند . تا نبیند باور نمی کند .
وقتی ما ایرانی ها به زیارت امام رضا(ع) می رویم . همان کسی که امید ما ایرانی هاست .
زمان زیادی می برد و هم چنین زحمت فراوانی را می طلبد برای اینکه دستمان به ضریح برسد و
یا لحظه ای صورتمان را بر روی ضریح بگذاریم …همه می دانیم …
اما حرم اباعبدالله اینگونه نیست . آنجا نه زمانی می برد و نه زحمتی را می طلبد .
کافیست که اراده کنیم . و آن وقت صورت بر ضریح زیبایش بگذاریم و بعد …
چه کسی باور می کند که همه آرامش عالم درآنجا نهفته است !
چه کسی باور می کند آن جاذبه را .آن عظمت را . آن زیبایی را !!!
وقتی صورت بر ضریح می گذاری حس می کنی که خدا به زمین آمده است !
انگار دلت گرفتار کسی می شود که نمی توانی رهایش کنی …او عشق است
او نهایت عشق است . او خدای عشق است . عشق است . عشق
وای که چقدر سرگردانم !!!
وای که چقدر گیجم !!!
چی چی دارم می گم ؟ نمی دونم ؟!
نه این یکی رو مطمئنم که نمی دونم دارم چیکار می کنم !
اینقدر آدم های جور واجور دورم رو گرفتند که کم کم دارم ثبات شخصیتم را از دست می دم .
می دونی چیه حتی عشق و نفرت رو هم با هم قاطی کردم . همش احساس می کنم دارم
به خاطر دیگران زندگی می کنم . به خاطر اینکه من رو بپذیرن . چه هدف باحالی!!!!
بابا دمت گرم خیلی هدف جالبیه …
نه تو خجالت نمی کشی؟ اصلا چطوری روت می شه این اراجیف رو بار این کلمات کنی؟؟؟؟
بابا این کلمات شرم می کنن این چیزا رو حمل می کنن ….بابا ایول
خدایی نمی دونم دارم چیکار می کنم !!!
احساس می کنم دارم خلاف وجودم حرکت می کنم . خلاف آنچه دردرونم وجود داره .
خلاف احساس هایم . خلاف آنچه چیز هایی که دوستشون دارم . ای وای
خلاف آرمان هایم . خلاف آرزو هایم . ای وای
توی این مدت خیلی اذیتش کردم . چه می دونم ! دلیل این اذیت هامم نمی دونم !!
هر چی که می گذره بیشتر عذاب می کشم . هی می خوام بگم از همه این کارا
بدم میاد ولی انگار از خودم هم رودرباسی دارم . هی می خوام بگم باباجون
من از خودم فاصله گرفتم . اصلا به من چه که برای کی و واسه چی . چه اتفاقی افتا!ده
دیگه خسته شدم . بالاخره باید مخالفت کنم . باید بگم که اصلا از این کارا لذت نمی برم .
باید بگم که من از دنیای خشک و هیجان های کاذب متنفرم . باید بگم .
دیگه برام مهم نیست که مورد پذیرش کسی قرار بگیرم یاکه نه !!!
چرا باید توی زندگیم به جای کسب رضایت خودم دنبال کسب رضایت دیگران باشم!!!!؟؟؟
چرا مدام منت می کشم ؟ مگه اون یا ادم های شبیه اون کی هستند؟؟؟
چرا به خودم نمی گم که دوست داشتن از فاصله های دور هم امکان داره .
چرا به خودم نمی گم که دوست داشتن رو می شه توی دل و در میان احساس پنهان کرد.
مگه من دوستش ندارم؟؟؟؟چرا . پس باید کاری رو انجام بدم که باعث آرامش او شود
نه آزار و اذیتش ….غیر از اینه؟؟؟؟؟
خدا کمکم کن . می خوام یه دنیایی واسه خودم بسازم که همه حسرتشو بخورند.
دنیایی مملو از زیبایی ها . دنیایی که حضور تو در آن جاوید و همیشگی باشه.
بنام خدای زیبایی ها
ادبیاتم زیاد خوب نیست اما ذهنم مملو از تاریکی هایی است که هیچ روزنه نوری در آن وجود ندارد.
تاریک تاریک. خیلی تاریک . آسمانش سیاه سیاه است . خیلی سیاه .ستاره راهنما در آن وجود ندارد.
همان ستاره ای که امید و نشانه آرزو های خیلی هاست . می خوام بگم که خیلی تاریک است.
با انگشت روحم بر روی این تاریک ها و بر این تخته سیاه ذهنم می نویسم : چرا تاریک است ؟ چرا؟
چه می گویم ؟ نمی دانم !
چشمانش بسته است . هیچ نمی بیند جز تاریکی.آری فقط تاریکی را می بیند. با جانی که در جانش
باقی مانده با همان اندک جان قدم از قدم بر می دارد. ای وای ....چاه ...مراقب باااااااااااااااااااااااااش !!!!
اما چه فرقی می کند؟ فریاد نزن بی فایده است! فقط یک لحظه است .سقوط آزاد . و باز تاریکی.
او که جانی ندارد. او که فقط تاریکی می بیند برایش تاریکی چاه بی مفهوم است ! فریاد نزن.
فریاد نزن که او نمی شنود . او حس نمی کند . او لذت را در تاریکی یافته است ......
چشم باز نکرده است . زیبایی موجود در روشنایی را نیافته است .ادراک او عاجز است !بی تابی نکن بی فایده است.
قلم من از عشق نمی گوید ! هر گاه وادارش می کنم مقاومت می کند.
قلم من از نفرت هم نمی گوید . هرگاه اصرارش می کنم مقاومت می کند.
قلم من از دل می گوید . دلی که با ذهنم آشناست نه غریبه. آشنایند این دو و از هم دور نیستند.
در حاشیه :
شب اول ماه مبارک رجب است .ماه رحمت و زیبایی
امید است که توفیق استفاده از این روزهایی را که در پیش داریم . داشته باشیم
و مورد رحمت و مغفرت بی کران خداوندی قرار بگیریم .آمین